
سنگ ها چه بگويند که با غم اسيرند؟!
در سايه ی عشاق وفا سخت اميرند؟!
آن ها چه بگويند از اين راه نرفته؟!
زين قصه ی درد و از اين عشق شکسته؟!
از روزنه ها هيچ اميدی نديدند.
از مرگ دل يار فقط قهر چشيدند.
زان روز که بی يار شدند سخت شکستند.
ناز دل معشوق به صد بار ببستند.
اندُه به دل و جان خود آويخته بودند.
صد بار شنيدند و دگر بار ربودند.
سنگ ها چه بگويند به صد دام نشستند؟!
ديوانه که بودند ولی باز گسستند؟!
آخر چه بگويند که يک جام گرفتند؟!
يک بوسه به نام دل بی نام گرفتند؟!
از طايفه ی نازک طناز بگويند.
يا از خبر آن دل پر راز بگويند؟
از قعر بلا حرف بگويند به چند بار؟!
يا از غزل نازک آن هند جگر خوار؟!
سنگينی عشق همه را دوش گرفتند.
گه بر سر خود لول شدند گاه شکفتند.
از هرچه بگويند غم است و غم جانسوز.
آه دل بی معرفت و درد روانسوز.
از اشک اگر باز بگويند، غريب است.
آن چشم پر از اشک چه بسيار فريب است.
اين لب اگر باز گشايند به مردم.
مثل ره بی خاطره ی عشق دو کژدم.
پيدا شود هرچه نهان است در اين شهر.
بيدار شود هر چه غرور است در اين قهر.
این از شبی که برق قطع شد:

و این

و این یکی:

و برادر زاده ی نازم ( لطفا قش و ضعف نکنین خودش خواستگار زیاد داره )
واسه اطلاعاتتونم اسمش آیداست و ۲۰ خرداد ۱ سال و ۳ ماهش شد ( اسفندیه )

اینم دختر و پدر ( البته چون تو روزایی بود که پدربزرگم فوت شده بود برادرم یه کم ریشو
و ازین حرفا شده بود... )

و اینم مخصوص مریم جونم ( مریمی ناراحت نشیا... البته خودمم دلم واسه گربهه سوخت
بیچاره یه دست نداره...
) راستی این گربهه تو حیاط مرقد شیخ زاهد بود..

خوب دیگه بای بای ما رفتیم...![]()

و در نگاه پنجره ها امیدی است که تا کنون جایی ندیدم.
چشم در راهند! ومنتظرند موعود زمان ازدیاری دوربا کوله باری از نژاد اقاقی ها بیاید.
و این پنجره ها هستند که نگاه منتظرشان را به سوی
کوه ٬ دشت ٬ دریا و یا صحرا می سپارند
که شاید در میان نیستی عالم٬ روح پر از هستی و زندگیش را بیابند.
پنجره ها چه می خواهند ؟؟؟؟؟
تنها یک تکه نور امید... تنها دو چشم تیز بین دیگر...
و تنها نجابت راه های بی سرانجام را...!!!
چگونه نگاهشان به راهی نباشد که شاید گذر زمان به آن بیفتد. ؟!؟
چگونه عطش عشقشان را مخفی کنند ...
وقتی که صدای قلبشان به عرش های دور می رسد. ؟!؟
پنجره های منتظر نگاه فردا را چه زیبا می بینند ...
و تکه نان خشک شده ی روی زمین را چه غمزده می یابند.
چه چیزها که آن سوی نگاه مردم می یابند
و ما این جماعت بی سبب نمی بینیم...!!!
و حتی قادر به درکش نیستیم.
پنجره ها شاید اگر قضاوت دل هایمان را بر عهده بگیرند...
به تبلور نمور عشق دست یابند!!!؟
عشقی که سال ها در میان قلب های یخ زده ی ما دفن شده است.
پنجره ها شاید بهانه ی شبانه ی ما را طلوعی از ترانه های غم انگیز بهار بیابند.
و یا کرامت لحظه های از دست رفته را پلی به سوی اعتراز می بینند.
پنجره ها اندوه بی خروش مردمان بی رنگ را در میان دل پر چروک دردها می یابند.
و نغمه های بی سر انجام آفتاب را
پر از صدای حضور می بینند..!!!؟؟؟
و این پنجره ها هستند که غزل های سکوت را معنا می دهند.
و قصه های الهه ی شب را نشانه ی سکوت می بینند.
و اگر و تنها اگر :
ستاره های خاموش شهر٬ صدای پنجره ها را درست درک کنند...
ماه گمشده میان ابر ها ظهور خواهد کرد...!؟!؟!؟!؟...


تو مسیر زندگانی تو رو می بینم دوباره
تو حضور نرم بارون تو کویر بی ستاره.
دل خشکیده ی خورشید باز دوباره پر می گیره
میون خلوت مهتاب دلش از غصه می میره.
واسه پیدا کردن تو، این دلم آروم نداره
شکوه های بچه گونه منو از پا در میاره.
تو سکوت سبز جاده قصه های من خزونه
میون جنگل و برکه باز دوباره جون می گیره.
بی امید زندگانی تموم درا شکسته
دل من چه بی قراره همه ی سازا شکسته.
راز پر کشیدن من، تو غرور زرد بیشه
روح پر نجابت توست، تو غروب سرد ریشه.
ساقی خلوت شب ها٬ دل من تنها ترینه
گرمیه حس وجودت، تو دل و جونم می شینه.
روزی که صدای غم ها تو نگاه تو بمونه
دل من به یاد میاره که بازم شادی حرومه.
ناجی دقدقه های شهر بی قرار چشمه
منو به ستاره بسپار، تو رکود محو و نیمه.
برو از خاطر شب ها از ته حلقه ی تیشه
به یاد حضور تنهات که کسی اونو ندیده.
برو تا همه بفهمن غیبتت شکل خزونه
تو کنار ما نشستی اما هیچ کسی ندیده.
امروز اومدم ولی یه خبر بد واستون دارم.![]()
چهار روز پیش در واقع پنج شنبه شب ( شب جمعه ) پدر بزرگم با دنیا وداع کرد.![]()
ازتون خواهش می کنم واسه شادیه روحش یه فاتحه بخونید.![]()

امروز با یه شعر از فروغ آپ می کنم.
تا قبل از اینکه این شعر رو بخونم از فروغ خیلی خوشم می اومد اما حالا اصلا.
شاید هنوزم بعضی از شعراش رو تحسین کنم اما براش متاسفم که با این شعر...
سابقه ی خودشو خراب کرد.
شاید برای بعضی از شما ها زیاد هم فرقی نکنه اما من خیلی عصبی شدم...
حالا میذارم که خودتون قضاوت کنین که آیا واقعا خداوند ارزشش این قدر پایینه؟؟؟
***********************************************************************

عصیان (خداوندی)
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون روزقی لرزان
می کشد پارو زنان در کام توفان ها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فراز اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه ی زنجیر
داستان هایی از لطف ایزد یکتا
سینه ی سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی
دست هایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جست و جوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم.
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود؟
من به این تخت مرصع پشت می کردم.
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود.
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعده ی دوزخ نمی دادم.
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم.
گر خدا بودم دگراین شعله ی عصیان
کی مرا تنها سرا پای مرا می سوخت
نا گه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت.
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در « هستی »
شرمگین هرگه « خدایی » یاد می کردم.
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوار ها می خورد؟
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که « هستی » در تن دیوار ها می مرد.
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آن ها راز خود را باز می خواندم.
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها اواز می خواندم.
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه ی پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم.
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده ی هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند.
من نوای چنگ بودم سینه ها جایم
من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه ی این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم.
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم کام بودم کام.
می نهادم گاه گاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تاببینم دردهاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟
گر خدا بودم رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود آری باده خاکم بود.
ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن ها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با تو ام شوق سلامی نیست.
زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها
من کجا و این تن خاکی جدایی ها
من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها.
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم.
آه! حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم.
ای خدا ای خنده ی مرموز مرگ آلود.
با تو بیگانه ست دردا ناله های من
من تورا کافر تو را منکر تو را عاصی
کوری چشم تو این شیطان خدای من...!!!!!!...
***********************************************
دیگه خودتون قضاوت کنین...
سلام. امروز اومدم که یه تغییری تو شعرم بدم.
یکی از دوستان که خیلی بهشون ارادت دارم ( از شعرام انتقاد می کنن « شریف » )
گفتن که: تو اول شعرم یه تضادی وجود داره!
اونم اینه که می گم از زندگی سیرم ولی نه تو امروزم نه به فردا و
نه به گذشته فکر می کنم. اگه هیچ کدوم از اینا نست پس چه طو از زندگی
سیر شدم؟؟؟؟
و به قول معروف حرف حساب جواب نداره...
بنده هم گفتم که این قسمتشو عوض می کنم
( نه در امروز می مانم نه بر فردا نه بر دیروز می گریم. )
حالا هم الوعده وفا...
بازم ممنونم از این دوست عزیز که منو راهنمایی می کنن که شعرام
دلنشین تر
بشه.
*************************************************************

خداوندا من از این زندگی سیرم.
گهی مغرور می خندم، گهی بی شور می گریم.
شباهنگام در بالین غم خوابم و در آغوش مرگ بیدار.
همه فکر و وجودم حبس در دیوار.
خداوندا رها کردم همه ذهن خودم را از فضای بی سرانجام سکوتی نرم.
شکستم شیشه ی قلب خودم را با شعاری سرد.
بهار در جان من گم گشته و خام است.
ولی یادم به روح غاصب شبها گرفتار است.
خداوندا همه جسمم نثار تو.
همین روح نگون بارم فدای نغمه های تو.
مرا از زندگی نور امیدی نیست.
نهانم کن میان این همه خاک و گل متروک.
خداوندا برایت از غمم گفتم ولی پاسخ نمی خواهم.
من از یاران بی منت چه چیزی جز دو گوش مهربان خواهم؟!
خداوندا ببخشایم. که من دیوانگی کردم.
من دیوانه خود را با شکستی مبتدی گم کرده ام .
افسوس...!
خداوندا ببخشایم. که من در های امید را ندیدم خوش.
و در نورانی راز وجود تو
من از یک ظلمت کوچک سخن گفتم.
تو تا پایان راه پر فراز زندگی هستی.
ولی ما دید کوته ها، تو را هرگز نمی بینیم...!